خرید بک لینک
صبح که میشه به عشق دوچرخه سواری تا بیمارستان رختخواب گرم و نرمو ترک میکنی !

توی راه به عشق اتفاقات جدید آروم آواز میخونی و سختی رکاب زدن از یادت میره !

توی بیمارستان به عشق لبخند بیمارا , بوی خون و درد دل بیمارا رو تحمل میکنی !

وقتی ساعت 2 بعداز ظهر میشه با اینکه خسته ای به عشق یه دوچرخه سواریه دیگه ,

یه پرش از روی مانع مسیر اتوبوس ,

یه رد شدن از عرض خیابون ,

یه مسیر پیاده روی باحال ,

چهارراه بنفشه یه آبسردکن که همیشه منتظره تا کلاهتو با آب سرد خیس کنه ( چون هوا یکم گرمه ! )

و دست آخر خیابون خلوت با سرعت زیاد و لذت و هیجان به خونه رسیدن .

بعدش

یه نهار کوچولو , یه استراحت نیم ساعته ...

ساعت 4 بعد از ظهر دوباره بطرف محل کار ولی اینبار درمونگاه !

به خستگیش میارزه ... همش به عشق یه صبح دیگه و یه دوچرخه سواریه دیگه !!

این یه اعترافه شاید گناه باشه ولی عشقمه !!

برچسب: اعترافات,اعترافات ذهن خطرناک من,اعتراف,اعترافات القديس اغسطينوس,اعترافات جعفر شفیع زاده,اعترافات زن سعید اسلامی,اعترافات ژان ژاک روسو,اعترافات یک جنایتکار اقتصادی,اعترافات زوجية, نویسنده: هلیا زارعی‌پور تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 17:22

صفحه بندی